لوسه


قسمت بیست و دوم

محمود كه آتيش تموم وجودشو مي سوزوند و همه بدنش مي لرزيد همه جاي پاكت نامه و زير نامه رو نگاه كرد و آدرسي پيدا نكرد و بعد از اينكه يه خورده دقت كرد متوجه شد كه از پشت و زير نامه قسمتي رو كه شايد نشوني روش نوشته شده بود پاره كردن.
اين نامه نرگس به قدري دلش به درد اومده بود كه نمي تونست تحمل كنه و توي ده بمونه. بدون اينكه نامه رو نشون كسي بده به طرف صحرا دوئيد ، يه گوشه نشست و چند بار از اول تا آخر نامه رو خوند. كلمات رنگارنگ نامه هر دفعه به صورت تازه اي توي ذهنش جلوه مي كرد و هر لحظه به شكل جديدي به دلش آتيش مي زد. نرگس توي اين نامه به دوست داشتن محمود اعتراف كرده بود ولي اونو حقير و نا قابل مي دونست و از عشق و وفاي خودش سر اونكه يه بچه دهاتي كثيفه منت مي ذاشت. چندين بار كه نامه رو خوند به قدري گريه كرد كه هيچ وقت اونطوري گريه نكرده بود. از نبودن نشوني زير و پشت پاكت نامه و يا آخر خود نامه و از اينكه نامه هاش هيچ كدومشون به دست نرگس نرسيده احساس كلك و حيله كرد و همينطور كه گريه مي كرد از فكراش اين نتيجه رو گرفت كه افسر جوون نمي ذاره آدرس نرگس بهش برسه و از فرصتي كه به دست آورده سوء استفاده كرده و ادرس رو از زير نامه و پشت پاكت كنده.
توي صحرا سرشو به يه تخته سنگ تكيه داد و با خودش گفت:
(( خدايا چكار كنم؟ چه خاكي به سرم بريزم؟ كجا برم؟ نرگس رو كجا پيدا كنم؟))
با اون همه اشكي كه ريخت و فشاري كه به مغزش آورد بازم نتيجه اي نگرفت جز اينكه اونشب تب كرد و يه بار ديگه توي بستر بيماري افتاد.
توي تموم مدتي كه بيمار بود چند بار به بچه هاي ابادي كه براي عيادتش مي اومدنت التماس مي كرد اونو ببرن تهرون يا اينكه خودشون برن تهرون و بگردن و گمشده شونو پيدا كنن… ولي اون بيچاره هاي فقير و بي چيز چطور مي تونستن با اين راه طولاني تا تهرون برن و اون چيزي رو كه محمود مي خواست انجام بدن.
قصه بيچارگي محمود براي اهل ابادي يه غم و مصيبت دائم شده بود. اين جوون بي نوا جلوي چشمشون مي سوخت، اب مي شد ، هر روز افسرده تر لاغرتر و نا اميد تر مي شد و از بين مي رفت و اونا هيچ كاري نمي تونستن براش بكنن. هر روز ناله ش جگر سوزتر و اشكش تلختر مي شد…. چند بار اين و اون از زبونش شنيده بودن كه مي گفت:
– خدايا جونمو بگير و از اين بدبختي نجاتم بده….
چند ماه گذشت و تابستون جاشو به زمستون داد. زمين نفس كشيد و دوباره سبزه ها در اومدن و پيازاي نرگس توي دشت جوونه زدن و بچه ها رنگ پريده تر و ژنده پوش تر از سالهاي ديگه ، رسيدن فصل گل نرگس رو بهم خبر دادن.
امسال محمود قبل از همه توي صحرا بود. اون اعتقاد داشت كه امسال نرگس ها زودتر از هر سال در مي يان… همينطورم شد… بچه ها علت اين پيشگويي درست رو از محمود پرسيدن و اونم با صداي غم انگيزش گفت:
– براي اينكه هر سال فقط بارون به خاك اين دشت اب مي داد امسال اشك چشم منم بهش كمك كرد.
و خود محمود بود كه يه روز صبح اولين گل نرگس رو توي صحرا پيدا كرد و اونو چيد و خيلي سريع به ده اومد. خيلي وقت بود كه بچه هاي ده خنده شو نديده بودن و اونروز ديدن… روي لباي محمود لبخندي بود كه از هزار گريه غم انگيز تر بود. همون يه دونه گل نرگس كه توي دستش داشت به بقيه بچه ها نشون مي داد و مي گفت:
– اخرش خودم اولين گل نرگس رو توي صحرا پيدا كردم و چيدم… يادتونه؟ پارسال اولين گل رو نرگس پيدا كرد و به من داد، امسال نوبت منه… من فال زده بودم و فالم درست در اومد … گفته بودم اگه اولين گل رو پيدا كنم حتما……
نتونست حرفشو تموم كنه ، گريه راه گلوشو گرفت. از ميون بچه ها فرار كرد و به صحرا رفت… اونروز ديگه هيچ كس اونو نديد. چند تا از بچه ها دنبالش رفتن و توي صحرا هيچ اثري ازش پيدا نكردن. هيچ كس نمي دونست كجا افتاده و چطوري روزش رو مي گذرونه، ولي همون شب توي ايستگاه مازو قبل از رسيدن قطار يكي از مامورا اونو ديد كه يه دونه فقط يه دونه گل نرگس توي دستشه و يه گوشه منتظر وايساده.
همه مامورا مي شناختنش و فقط يكي دو ماه بود نديده بودنش.
يكي از مامورا بهش نزديك شد و گفت:
– اومدي محمود؟ خيلي خوش اومدي. حالت چطوره؟ چطور فقط يه دونه گل آوردي؟
– براي اينكه فقط همين يه دونه گل در اومده بود… اولين گل امسال….
– اينو اوردي ايستگاه چه كني؟
– اوردم بدمش به نرگس…
مامور لبخندي زد و رفت سراغ كارش ، ولي اين جمله و اهنگ صداي غمناك محمود همچين دشو سوزوند كه تا سرشو برگردوند يه قطره اشك از چشمش چكيد…اون مامور رفت و حرفاشو با محمود براي بقيه مامورا و همكاراش تعريف كرد و دل اونارو هم به درد اورد
اونشب همه ماموراي ايستگاه زير ايوون ساختمون رياست جمع شده بودن و محمود رو نگاه مي كردن. وقتي ماشين رسيد و جوون بي نوا اروم اروم به طرفش رفت ، يه دونه گلش رو نزديك دهنش گرفته بود. مث گدايي كه از يكي يكي مسافرا اعانه بخواد با چشم تمنا همه چهره ها شونو نگاه مي كرد. توي اين ميون كي بود كه توي تاريكي ايستگاه متوجه چهره افسرده و چشماي منتظر و مضطرب اون بشه…؟! جتي هيچ كس گلش رو هم نديد چه برسه به اينكه اتيش دلش رو ببينه.
يه بار از اول تا اخر قطار رفت و برگشت چون به نظرش رسيده بود كه توي بعضي از كوپه ها رو نديده … اينبار وقتي به نزديكي كوپه هاي درجه يك رسيد توي يه اتاق در بسته قامت بلند افسري به چشمش خورد و سراپاش لرزيد… ديگه ماشين سوت زده بود و مي خواست حركت كنه. محمود گل رو به دندونش گرفت و با چابكي بي نظيري به طرف قطار پريد لبه پنجره رو گرفت و خودشو بالا كشيد تا بتونه توي كوپه رو ببينه… ولي توي اون وضعيت فقط نيم نگاهش روي نيمكت افتاد…. اونجا يه مرد و دو تا زن بودن، يكي از اونا شباهت خيلي زيادي به افسر جوون داشت يكي شونم براي آشنا نبود و اون يكي كسي نبود جز نرگس…..
محمود خواست فرياد بكشه ولي ديگه قطار حرت كرده بود و توي همون لحظه يهو پنجره يه خورده پايين اومد و يكي با مشت محكم زد توي سر محمود بيچجاره طوري كه اونو روي زمين پرت كرد.
بيچاره محمود روي زمين غلطيد ولي خيلي زود از جاش بلند شد. قطار ديگه سرعت گرفته و خيلي دور شده بود. افسر جوون سرشو از دريچه بيرون كرده و اونو نگاه مي كرد… نيم رخش كه نور چراغ ساختمون ايستگاه بهش تابيده مي شد، مث دوزخيها به نظر مي رسيد. محمود با اينكه پاش اسيب ديده بود و درد مي كرد دنبال قطار دوئيد ولي وقتي جلوي ساختمون ايستگاه رسيد مامورا نگهش داشتن… همه مامورا اون صحنه رو ديده و به حقيقت پي برده بودن و سعي مي كردن با نرمترين جمله ها محمود رو اروم كنن و بهش نفهمونن كه دوئيدن دنبال قطار كار احمقانه اي يه بهتره محمود با قطار بعدي به اهواز بره تا شايد بتونه اونجا گمشده شو پيدا كنه…
سپيدا زده بود كه محمود به نرگس زار رسيد اونروز صبح چند تا گل ديگه چشمشونو باز كرده بودن، محمود همه شونو چيد و يه جاي دوري رفت، پشت يه سنگ نشست و مث ديوونه ها با خودش حرف زد… گفت:
(( نرگس رو بعد از يه سال ديدم… اين همون نرگس من نيست… يه دختر دهاتي نيست. اون سادگي و صفا رو نداره.از اون لباساي قشنگ و خوشرنگ كه من هميشه ارزو داشتم پوشيده بود. موهاشو چه خوب درست كرده بود… يعني مي دونست اينجا ايستگاه مازوئه؟ مي دونست ابادي خودمونه؟ فكر نمي كرد منم اينجام؟ چرا اصلا سرشو بيرون نياورده بود؟ حتما ديگه دوستم نداره… حتما فراموشم كرده اون جونور نامردم همراهش بود… من از روز اول فهميدم اون جونور نرگس منو دزديده… اول خودشو دزديد حالام حتما دلشو دزديده … ديگه كجا ممكنه نرگس ياد ده خودمون بيفته و فكر كنه من سوختم و نزديكه بميرم؟ خودم فههميدم نرگس منو نديد، چون اگه مي ديد بر فرض كه دوستم هم نداشت نمي ذاشت افسر با مشت توي سرم بكوبه… نه…..نرگس من اينقدر بد قلب نيست… چطور ممكنه اون منو كه يه عمر دوستش داشتم ول كنه و از ياد ببردم و دل به كسي ببنده كه تازه يه ساله شناخته تش؟….. به خدا ممكن نيست….من بايد نرگس رو ببينم و بهش بفهمونم كه دوستش دارم و اگه برنگرده حتما مي ميرم…..))
وقتي نزديكياي ظهر به ده برگشت همه غم رو توي صورتش ديدن، اما كسي جرات نكرد دليل غيبت اونو بپرسه…اونشب ديگه محمود از ده و خونه بيرون نرفت، ولي صبح زود به طرف صحرا رفت با زحمت سه تا دسته گل نرگس تازه جمع كرد اونارو توي لنگ پيچيد تموم روز مواظبش شد و نزديك غروب به طرف ايستگاه رفت توي ايستگاه بهش اجازه دادن بدون بليط سوار ترن اهواز بشه…
سه هفته تموم توي اهواز و ابادان و جاهاي ديگه دنبال نرگس گشت ولي هيچ نتيجه اي نداشت. دسته گلاي نرگسش يواش يواش خشك شد و حتي يه دونه هم از اونا باقي نموند. ديگه اروم اروم نااميدي مطلق به محمود غلبه كرد. بيچاره پسرك عاشق بهتر ديد برگرده مازو و توي ايستگاه اونجا منتظر بمونه … حساب روزاي هفته رو گم كرده بود و ساعتاي حركت قطار كه سالها دقيقات ازشون خبر داشت يادش رفته بود.
توي اهواز از يه پاسبون پرسيد:
– ترن كي حركت مي كنه؟
– همين امشب همين الان اگه تند نري بهش نمي رسي….

محمود بدوبدو به طرف ايستگاه رفت خيلي سريع از وسط پاسبونا و مامورا گذشت و خودشو جلوي قطار كه تازه راه افتاده بود رسيوند خواست سوار شه ولي جرات نكرد كوپه ها پشت سر هم از جلوي چشماش مي گذشتن… توي همين حال و هوا بود كه يهو صداي اهسته اي مث صداي نسيم به گوشش رسيد… اين صدا مي گفت
– محمود…..محمود……محمود…..
اين صداي فرحبخش اين نسيم گوارا از كنار گوشش گذشت و دور شد…محمود كه مث بيد مي لرزيد سرشو دنبال صدا چرخوند و كنار يكي از راهروهاي ترن نرگس رو ديد كه وايساده با نگاهي پر از غم بهش نگاه مي كنه و دو تا انگشتش رو طوري كه انگار يه شاخه گل نرگس به اون گرفته به قلبش چسبونده…
محمود ديوونه وار فرياد زد:
– نرگس…..نرگس…..
و با تموم قوتي كه توي پاهاش داشت شروع به دوئيدن كرد، دستش پي در پي به دستگيره هاي پنچره هاي اتاقا مي رسيد ،‌مي خواست يكي شو بگيره و سوار بشه….سرعت قطار همونطور كه زياد و زيادتر مي شد، تلاش اون بي فايده تر مي شد. اما با اين وجود ممكن بود موفق بشه و چيزي نمونده بود كه بتونه نزديك اخر قطار خودشو بالا بكشه كه يهو يه چوب به پشتش خورد و دورش كرد… اين چوب رو ديگه افسر جوون نزده بود ماموراي كه مواظبش بود و فكر مي كرد ولگردي يه كه مي خواد بدون بليط سوار بشه زده بود.
وقتي روي زمين افتاد ديگه قطار ناپديد شد…. محمود خودشو يه گوشه كشيد، روي زمين نشست و بدون اعتنا به درد پشتش زير لب گفت
((خدا جونم معلوم مي شه اشتباه نكردم، نرگس هنوزم دوستم داره…))
شايد هنوز واقعيت همين بود. شايد نرگس زيبا اون دختر نازنيني كه از برازنده ترين دختراي تهرون شده بود هنوزم محمود رو دوست داشت، نگاه غمناكش اينو مي گفت… انگشتش كه روي لبش گذاشته بود حرف از اين موضوع داشت…. از اين گذشته گلفروشاي مازو هم به زودي از اين حقيقت با خبر شدن……..

این رمان عاشقانه ادامه دارد….

درباره : فانی

در این پست از لوسه مطلبی در مورد

اسامی بازیگران فیلم ناخواسته+خلاصه داستان و عکس بازیگران

ارائه شده است ، در صورتی که محتوای این پست مورد توجه تان واقع شده است، می توانید برای مشاهده مطالب بیشتر در این موضوع به دسته بندی

فیلم

لوسه مراجعه کنید .

«ناخواسته» به کارگردانی و نویسندگی برزو نیک‌نژاد و تهیه‌کنندگی سید امیر سیدزاده محصول سال ۱۳۹۲ است که از روز چهارشنبه ۲ خرداد ماه در گروه زندگی اکران می‌شود.

«ناخواسته» اولین فیلم برزو نیک‌نژاد در مقام کارگردان است که در بخش مسابقه فیلم‌های اول سی و دومین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد و نامزد دریافت سیمرغ کارگردانی بخش «نگاه نو» شد.

نیک‌نژاد این روزها فیلم «لونه زنبور» در ژانر کمدی را روی پرده سینماها دارد.

اسامی بازیگران فیلم «ناخواسته»

مهتاب کرامتی، مهرداد صدیقیان، ستاره اسکندری، محمدمهدی فقیه منفرد، فرهاد قائمیان، الناز حبیبی و محمد سیدزاده بازیگران فیلم «ناخواسته» هستند.

سایر عوامل این فیلم عبارتند از کارگردان و نویسنده: برزو نیک‌نژاد، تهیه‌کننده: سید امیر سیدزاده، مشاور کارگردان: محمدحسین لطیفی، مدیر فیلمبرداری: مسعود سلامی، طراح صحنه و لباس: محسن نصرالهی، صدابردار: علیرضا غفاری نژاد، طراح گریم: ایمان امیدواری، مدیر تولید: مهدی چراغی، تدوین: امیرشیبان خاقانی، دستیار اول کارگردان و برنامه‌ریز: احسان سجادی حسینی، مشاور رسانه‌ای: مریم قربانی‌نیا

خلاصه‌‌‌‌‌ داستان فیلم «ناخواسته»

هر از گاهی اتفاقاتی می افتد، خوب، بد که اگر جاده زندگیمان را تغییر ندهد، پیچ و تابش گریز ناپذیر است. ما خواسته، کاری می کنیم برای دوری از ناخواسته های سر زده، ولی گهگاه سرنوشتمان رقم می خورد، با همین ناخواسته ها.

عکس بازیگران فیلم «ناخواسته»

این پست توسط بخش فیلم مجله کولاک گردآوری شده است , امیدواریم از مطالعه مطلب

اسامی بازیگران فیلم ناخواسته+خلاصه داستان و عکس بازیگران

استفاده کافی برده باشید، از شما دعوت می شود از مطالب مرتبط با این پست دیدن فرمایید .

نوشته اسامی بازیگران فیلم ناخواسته+خلاصه داستان و عکس بازیگران اولین بار در مجله کولاک. پدیدار شد.

درباره : فانی

همانطور که از عنوان این مجله اینترنتی و مجله رایگان معلوم است به بررسی تکنولوژی روز جهان در سیستم های الکترونیکی خودروها و معرفی آخرین پیشرفت های انجام شده در برندهای تویوتا،هیوندایی ،پورشه،خودروهای جدید فرمول یک ،بنز و همچنین به معرفی و نمایش امکانات داخلی خودروهای ROLLS-ROYCE PHANTOM،بی ام و سری ۵،معرفی خودورهای آینده، TOYOTA PRIUS PLUG-IN و یک شاسی بلند به نام SKODA KODIAQ پرداخته است.

برای دانلود مجله به قسمت انتهای صفحه مراجعه کنید.

Refer to the bottom of the page to download the magazine.

Magazine Autocar 2018

Magazine Autocar 2018

 

 

Title Magazine

Next Flying Spur All change for Bentley’s four-door
New York motor show New Toyota RAV4 and more
New Focus spied Fourth-gen Ford raises the bar
Waymo’s Jag link Self-driving car tech firm’s plans
Hyundai’s stylish future More bold concepts plotted
Focus RS engine woe Head gasket issue explained
Lotus 3-Eleven 430 Most extreme track car yet
Mercedes-Benz CLS 400d AMG Line First UK test
Ford Mustang GT 5.0 V8 Updated pony car rated
Rolls-Royce Phantom

 

عناوین مجله

در این مجله خودرو به بررسی موارد ذیل می پردازیم:

معرفی همه تغییرات بر روی چهار درب بنتلی
معرفی مدل جدید تویوتا RAV4 در نیویورک موتور
نمایش فوکوس جدید فیس بوک که چهارمین نسل فورد می باشد.
معرفی شرکت Waygo’s Jag  که پیاده سازی طرح های شرکت خودروسازی خودکار  را انجام می دهد.
نمیش فیس آینده شیک هیوندای که بیشتر مفاهیم جسورانه دارد
آموزش و توضیحات واشر سر سیلندر خودروی مدل Focus RS engine woe
معرفی ماشین های ردیابی مدل Lotus 3-Eleven
نمایش امکانات مرسدس بنز مدل CLS 400d AMG Line First UK test
معرفی مدل Ford Mustang GT 5.0 V8

 

تعداد صفحات مجله :۹۲ صفحه

حجم مجله: ۱۸ مگابابت

 

 

 

دانلود مجله/DOWNLOAD

 

 

درباره : فانی


یکتا ناصر با انتشار این عکس در صفحه اش نوشت: پشت صحنه فیلم سینمایى آینه بغل در کنار مینا اصلانى مجرى گریم خوب ،نازنین بیاتى بازیگر دوست داشتنى و منوچهر عزیزم

درباره : فانی

بحث استفاده از تلگرام طلایی به جای فیلتر شکن در بین کاربران ایرانی به تازگی رواج پیدا کرده است . این کار شما را از دست مشکلات و دردسر های وی پی ان ها آسوده می کند .

در این پست از لوسه مطلبی در مورد

ارائه شده است ، در صورتی که محتوای این پست مورد توجه تان واقع شده است، می توانید برای مشاهده مطالب بیشتر در این موضوع به دسته بندی

اخبار داغ

لوسه مراجعه کنید .

 

 

هاتگرام و تلگرام طلایی دو تلگرام غیر رسمی بدون فیلتر

بحث استفاده از تلگرام طلایی به جای فیلتر شکن  در بین کاربران ایرانی به تازگی رواج پیدا کرده است . این کار شما را از دست مشکلات و دردسر های وی پی ان ها آسوده می کند .

 

اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید ؛  در میان نسخه های  غیر رسمی تلگرام  نرم افزار هاتگرام نیز فیلتر نیست ! محیط داخلی این نرم افزار کاملا شبیه تلگرام طلایی می باشد .

 

 

 

 

 

 

 

این پست توسط بخش اخبار داغ مجله کولاک گردآوری شده است , امیدواریم از مطالعه مطلب

کدام تلگرام ها فیلتر نیستند ؟+ معرفی هاتگرام تلگرام ضد فیلتر

استفاده کافی برده باشید، از شما دعوت می شود از مطالب مرتبط با این پست دیدن فرمایید .

درباره : فانی

ما دراین مجله رایگان و مجله اینترنتی به بررسی موضوعات و خبرهای داخلی کشور چین پرداخته ایم که سرخط خبر ها عبارتند از:شرایط تحصیل در این کشور،تشکیل جلسه اصلاح قانون اساسی کشور،آموزش کمک های اولیه به دانش آموزان،طب سنتی و معرفی عقیات گیاهان مختلفی که در چین رشد می کنند، بررسی روابط سیاسی و کنفرانس خبری وزیر خارجه این کشور با خبرنگاران،معرفی اینترنت داخلی چین،استقرار توربین های بادی در دریا،بررسی علت پیشرفت چین چیست؟

برای دانلود مجله به قسمت انتهای صفحه مراجعه کنید.

Refer to the bottom of the page to download the magazine.

Magazine Beijing Review 2018-03-22

Magazine Beijing Review 2018-03-22

 

Title Magazine

Amending the Fundamental Law

Supervision of Power

Supervisory commissions to probe graft cases

Advisory Body on Road to New Start

CPPCC National Committee session concludes

Foreign Minister Meets the Press

Wang Yi talks to journalists about foreign policy

New Era of Diplomacy

Ambassador to Belgium speaks with Beijing Review

A Chinese Solution

Political party system is tailor-made for domestic conditions

Voices From the Internet

Online industry leaders participate in political process

East, West, Home is Best

 

عناوین مجله

در این مجله چین به بررسی موارد ذیل می پردازیم:

شرح اصلاح قانون اساسی

نظارت بر قدرت

کمیسیون نظارت بر پرونده ها

شروع جدید مشاوره

جلسه کمیته ملی CPPCC به پایان می رسد

وزیر امور خارجه با مطبوعات ملاقات می کند

وانگ یی با خبرنگاران درباره سیاست خارجی گفتگو می کند

عصر دیپلماسی

سفیر بلژیک به بررسی روابط بیشتر با پکن پرداخته است

راه حل چینی

سیستم حزب سیاسی برای شرایط داخلی مناسب است

صدای اینترنت

رهبران صنعت آنلاین در روند سیاسی شرکت می کنند

 

تعداد صفحات مجله : ۵۲ صفحه

حجم مجله: ۷  مگابابت

 

.

.

.

 

درباره : فانی

قسمت بیست و سوم

وقتي همون قطار كه نرگس توش بود به ايستگاه مازو رسيد ، محمود هنوز اهواز بود. گريه ها و التماس هاش ماموراي ايستگاه رو به رحم اورده بود و اجازه داده بودن روز بعد با يه قطار باري به مازو بره… ديگه براش چه فرقي مي كرد مهم اين بود كه نمي تونست اونشب بره مازو….
ولي بقيه گلفروشا بودن و ايندفعه افسر جوون در اتاق رو نبسته و نرگس رو از تماشاي ايستگاه منع نكرده بود، چون خودشم توي ايستگاه اهواز محمود رو ديده بود و مي دونست كه اون بيچاره نتونسته سوار بشه.
نرگس ايستگاه ها رو يكي يكي شمرد تا به مازو رسيد. همينكه قطار وايساد گلفروشا شروع به صدا زدن و گل فروختن كردن:
– نرگس … نرگس ….نرگس…نرگس
نرگس با خواهر افسر كه همراهشون بود پياده شد…. بچه هاي گلفروش توي تاريكي اونو با لباس فاخر شهري و رفتار مرتب و خانم وار نشناختن اما نرگس همه رو شناخت و براي اينكه دلش از عصه نتركه دستشو روي سينه ش گذاشت…. دو دقيقه بعد سر دختر همسفرش رو به گل خريدن گرم كرد و خودش نزديك يكي ديگه از بچه ها رفت … يواش به اسم صداش زد و گفت:
– من نرگسم منو مي شناسي؟ هيچي نگو…. من محمود رو توي اهواز ديدم بهش بگو من بي وفا و ف راموشكار نبودم ولي خواست خدا بود كه اينطوري بشه…. بهش بگو من همين امشب آخرين قطره هاي اشكامو به يادش روي خاكاي اين ايستگاه مي ريزم و مي رم… بهش بگو اگه منو دوست داره سعي كنه فراموشم كنه…..
بعد چند دسته گل از پسرك گلفروش گرفت يه اسكناس بهش داد و سوار ترن شد و وقتي ترن راه افتاد بدون اينكه قولشو به گلفروش يادش رفته باشه از قطره هاي اشكي كه بي اراده گوشه چشماش نشسته بود چند قطره روي خاك مازو چكيد….))
مادر بزرگ وقتي به اين قسمت قصه رسيد، ساكت شد تا دردي را كه بار ديگر از بازگويي اين سرگذشت بر دلش نشسته بود فرو نشاند.
هيراد كه سكوت پيرزن را ديد پرسيد:
– به قصه تموم شد؟!
پيرزن با تاثر پاسخ داد:
– نه عزيزم هنوز يه پرده ديگه مونده… يه پرده دلخراش يه دستمال به من بده چشامو پاك كنم تا پرده آخرشو هم بگم.
هيراد جعبه دستمال كاغذي را به پيرزن تعارف كرد و در اين لحظه ديد كه سه دست به طرف جعبه دستمال دراز شد…اري همگان از قصه عشق محمود تحت تاثير قرار گرفته بر غم او مي گريستند
وقتي پيرزن چشمهايش را پاك كرد دستمال را در دستهايش مچاله كرد اه سردي از سينه بيرون داد و گفت:
(( يه سال ديگه م گذشت. توي اين مدت خدا مي دونه سر محمود چي اومده و بس… مث اين بود كه در طول سال بازم خبرايي از نرگس شنيده بود. اينطور به نظر مي رسيد كه يكي از جووناي ابادي كه بعد از تموم شدن دوران خدمت اجباري توي تهرون به ده برگشته بود براي بچه ها ده تعريف كرده بود كه چند بار توي سينما ها و خيابونا و گردشگاههاي تهرون نرگس رو با يه افسر دست تو دست هم ديده از رفتارشون و از انگشتر بزرگي كه توي انگشت نرگس بود احساس كرده كه زن و شوهر شدن. اين قصه دهن به دهن اما نه به اين صراحت به گوش محمود رسيده بود و ضربه ديگه اي به اميد و ارزوهاي مبهمش زده بود. هنوز اون پسرك گلفروش تموم جمله هايي رو كه اونشب توي ايستگاه از نرگس شنيده رو به نحمود نگفته بود ديگرون بهش گفته بودن كه از رسوندن پيغاماي نرگس به محمود خودداري كنه، چون فكر مي كردن شنيدن اين حرفا باعث بشه كه جون جوون بيچاره به خطر بيفته… ولي اگه محمود هم نمي دونست همه بچه هاي ده مي دونستن كه نرگس رفته و ديگه هم بر نمي گرده…
بازم گذشت فصلها و سال يه بار ديگه گل نرگس رو به دشت مازو اورد و بچه هاي گلفروش با دامناي پر از گل به ايستگاه رفتن. بازم يكي از شباي مهتابي خيلي دلپذير بود كه قطار توي ايستگاه مازو وايساد و صداي گلفروشا به گوش مسافرا رسيد…. ميون بچه هاي گلفروش محمود هم بود… اونم هر شب با خودش گل مي اورد، ولي فقط ده دسته بچه ها ازش مي پرسيدن:
– چرا بيشتر نمي ياري؟
مي گفت:
– اين همون ده تا دسته گلي يه كه اونسال نرگس به من داد و من فروختمشون اگه نفروخته بودمشون بدبخت نمي شدم… اگه يادگاري ياشو نگه مي داشتم يادگارمو نگه مي داشت…. حالا اينا همون گلاس مرده بودن ، دوباره زنده شدن ، هر سال بهار زنده مي شن و اول بهار هر شب به خاك مي رن و هر صبح دوباره در مي يان… تا وقتي كه نرگس بياد و من اين گل رو بهش بدم…
محمود هر شب با ده دسته گل دور و اطراف قطار مي گشت يكي يكي مسافرا رو نگاه مي كرد… صدا مي زد ولي گل نمي فروخت … صدا مي زد و اشك هميشه روي گونه هاش برق مي زد… وقتي قطار مي رفت نا اميد مي شد،؛ گل رو پر پر مي كرد توي صحرا مي ريخت و فردا شب دوباره مي اومد
توي اون شب مهتابيم مث شباي ديگه با چشماي پر از اشك كوپه ها رو مي گشت و با ناله مي گفت:
– نرگس …. نرگس… گل نرگس….
بيشتر اطراف كوپه هاي درجه يك مي گشت و به كوپه هاي ديگه زياد توجه نمي كرد ، اونشب نزديك بود نا اميد بشه ولي يهو توي يكي از اتاقاي درجه دو از چند قدمي گمشده شو ديد كه كنار پنجره تكيه داده و سرشو به بيرون خم كرده … مي خواست جلو بدوئه و يادگاري وفاي خودشو ده دسته گل نرگس رو به سر و صورت اون بريزه اما همون وقت افسر جوون م سرشو از پنجره بيرون اورد يه دستشو روي گردن نرگس گذاتشت و گونه شو همون گونه اي كه نور چراغ بهش مي تابيد بوسيد…نرگس تكوني خورد و برق انگشتر الماسش به چشم محمود خورد….
بيچاره محمود سرجاش خشكش زد… جاي اينكه به طرف اتاق بره همونطور كه گل توي دستش بود از قطار دور شد و ده قدم اونطرف تر جلوي كوپه وايساد از اون فاصله ديد كه توي اتاق شيش هفت تا زن و مرد خوش و خندون با هم مي گن و مي خندن و نرگسم دست توي آغوش افسر جوون ميون اوناس…
اين آخرين جوابي بود كه در برابر تمناها و گريه هاش مي شنيد ، اخرين نتيجه اي بود كه از وفاداري ش مي گرفت… آخرين ضربه اي بود كه به پيكره اميدش و همه جونش مي خورد….
صداي سوت ترن اونو به خودش اورد ديگه مث اين بود كه غمي نداره و اشكي توي چشماش نيست كه روي گونه هاش سرازير بشه…
طوري كه مث اينكه اين منظره رويايي بوده كه ازش فرار كرده باشه و مث اينكه محبوبش رو صدها قدم دورتر از اونجا ديده يهو دوئيد يه كمي دورتر از خط آهن ولي در موازاتش به طرف اهواز رفت… چنان تند مي دوئيد كه انگار پرنده اي يه كه از تير رس صيادش فرار مي كنده….
تازه قطار لرزيده و از جاش جنبيده بود كه محمود از جلو چشم بقيه ناپديد شد… ديگه نه كسي رو مي ديد و نه كسي مي تونست اونو ببينه. از گلفروشا فقط چندتاشون اونو ديده بودن و اونام فكر مي كردن داره به سمت ابادي مي دوئه….
محمود چند قدمي دورتر از خط آهن وايساد چند تا نفس بلند كشيد و اروم شد و منتظر رسيدن قطار موند. گلا همينطور توي دستش بود. ترن حالا ديگه سرعت گرفته بود و نزديك مي شد، اتاقاي اول از جلوي چشماش گذشت محمود گلفروش تونست يه نگاه ديگه به اتاقي كه نرگس توش بود بندازه…نرگسم بيرون رو نگاه كرد و شايد تونسته بود اونو ببينه و توي روشنايي مهتاب اونو بشناسه… ولي محمود همونجا وايساد ، هيچ كاري نكرد و چند ثانيه بعد هم همونجا موند. بعد مستقيما با قدماي سريع و مطمئن تقريبا به حالت دوئيدن به طرف قطار رفت … اطراف قطار كاملا خلوت بود ، صدايي جز صداي يكنواخت ماشين به گوش نمي رسيد. آخر قطار چند تا واگن باركش بسته شده بود…. فاصله هاي بين واگن هاي باركش بيشتر پيدا بود. محمود با نگاه دقيقي يكي دو تا از اين فاصله ها رو در نظر گرفت و بعد با يه حركت برق اسا و ناگهاني وسط قطار پريد يه چشم به هم زدن بيشتر طول نكشيد كه توي محل اتصال دو تا واگن قطار افتاد نه صدايي بلند شد و نه اختلالي توي حركت قطار پيش اومد. به همون سرعتي كه يه نسيم زودگذر از ميون واگناي قطار بگذره و نابود بشه اونم ناپديد شد…
يه دقيقه بعد قطار دور شد و سكوت محض همه جا رو گرفت.. از دور چراغاي ايستگاه چشمك مي زد و يه خورده دورتر نور فانوس گلفروشا كه به طرف ابادي ميرفتند ديده مي شد….
اونشب تا صبح جز جونوراي صحرا موجود ديگه اي از اونجا نگذشت و صبح مامور خط وقتي كه مي رفت راه رو تا آخريين سوزن بازديد كنه،‌يه كم دورتر از ساختمون ايستگاه مقداري زيادي خون ريخته لخته شده و بينشون چند تا دسته گل نرگس بعضي سالم و بعضي پريشون و درب و داغون افتاده ديد.
سه هفته بعد وقتي نرگس از اهواز به تهرون بر مي گشت توي ايستگاه مازو يكي از گلفروشا اونو ديد و گفت:
– محمود گم شده بود ولي ما بالاخره پيداش كرديم و برديمش به ابادي خودمون…
– حالا كجاس؟
– توي ابادي خودمون خوابيده كنار گلاي نرگس…. پاي همون تخته سنگ كه مي دوني… همون سنگ كه پاش مي شستي …دامن پر گلت رو باز مي كردي و دسته مي بستي… الان م همونجاس …. اونجا ميون گلاي نرگس خوابيده تا هم تورو توي آغوشش داشته باشه و هم بوي تو رو حس كنه… اگه دلت مي خواد بيا ببين….
– من….من؟؟؟؟
– البته تو كه نمي توني بياي، ولي ما هر روز صبح عوض تو ده تا دسته گل نرگس مي بنديم و بالاي سرش مي ذاريم….

شب از نيمه گذشته بود كه قصه مادر بزرگ به پايان رسيد…. پيرزن سرش را ميان دستمالي كه در دست داشت گرفت وبه تلخي گريست. كساني كه گوش به قصه پر غصه او داشتند نيز به ارامي بر عشق غم الود محمود مي گريستند و در سكوت گريه جگر سوز زن قصه گو را به نظاره نشسته بودند و هيچ نمي گفتند… مدتي به همين شكل گذشت وقتي پيرزن سر از گريبان بيرون كشيد ناگهان فضاي ان محوطه را بوي خوشي كه بوي گلهاي نرگس وحشي دشتهاي آزاد مازو را مي مانست انباشت و هيراد و گلناز و سهيلا احساس كردند چهره غمگين پيرزن مهربان ناگهان شكفته شد…
پيرزن از باز گفتن اين قصه كه سالها در سينه اش پنهان داشته بود احساس سبكي و رضايت مي كرد و خودش را در عالم كودكي كنار همان تخته سنگ در حال بستن دسته هاي گل نرگس مي ديد و محمود ان پسرك عاشق كه با نگاهي سرشار از محبت و عاطفه او را مي نگريست…صبح روز بعد حدود ساعت ده صبح هيراد در حالي در بستر چشمهايش را گشود كه چهره زيبا و دوست داشتني گلناز به نگاهش لبخند زد.
شب گذشته پس از به پايان رسيدن قصه مادر بزرگ تا ساعت ها خواب به چشمان هيراد راه نرفت، به سرگذشت محمود مي انديشيد و زماني تن به آغوش نرم خواب سپرد كه سپيده صبح به آرامي بر زمين پاشيده مي شد و حالا كه ديده گشود بود ساعت يازده صبح را نشان مي داد.
هيراد با ديدن گلناز لبخندي بر لب نشاند و گفت:
– سلام….
– سلام عزيزم صبح بخير
گلناز دستي بر موهاي هيراد كشيد و ادامه داد:
– الان حدود يه ساعته توي آشپزخونه پيش مامانت نشستم و دلم نمي آومد بيدارت كنم ولي ديگه ديدم داري زيادي مي خوابي اين بود كه اومدم سراعت و يواشكي بيدارت كردم
هيراد لبخندي زد و چشمهايش را ماليد گلناز را نگاه كرد و گفت:
– چرا مدرسه نرفتي؟
– ديروز يادم رفت بهت بگم از امروز مدرسه مون تعطيله تا وقت امتحانا يعني از امروز هر روز صبح زود پيشت مي يام و تا شب مي مونم.
– چه خوب ولي يادت نره كه بايد درس بخوني و شاگر ممتاز بشي تا من خوشحال بشم
– ولش كن همينكه تموم لحظه هام با تو بگذره به اندازه دنيا مي ارزه….
هيراد سرش را تكان داد و گفت:
– عزيز دلم هر چيزي سر جاي خودش و محبت من و تو جاي خودش. ولي اگه عشق ما به هم واقعي باشه بايد بهمون نيرو بده تا بتونيم موفق باشيم و هر چيزي كه راهمونو سد مي كنه به نيروي عشقمون از جلوي راهمون برداريم.
– درست مي گي منم درسمو مي خونم ولي دلم مي خواد همش پيش تو باشم.
– باشه پيش من بمون اما همينجا درس هم بخون دلم مي خواد بهم قول بدي امسال شاگرد ممتاز بشي.
گلناز اخمهايش را در هم كشيد و گفت:
– ممتاز كه نه ولي قول مي دم نمره هام خوب بشه.
سپس دست هيراد را گرفت و ادامه داد:
– تنبل خان نمي خواي پاشي؟
هيراد بر پشت دست گلناز كه در دستش بود بوسه اي زد و با حركتي از جايش برخاست و رو در روي گلناز نشست . نگاهي به او انداخت و سوتي كشيد و گفت:
– ماشاالله چقدر خانم خانما خوشگل شدن….
گلناز كه عشقش را در رفتارش به هيراد ابراز مي داشت گفت:
– براي شوهر خوشگلم خودمو ارايش كردم كه كيف كنه.
هيراد دستي بر موهاي گلناز كشيد بر لبه تخت نشست و گلناز ادامه داد:
– هيراد جون امروز ناهار خونه ما دعوتين تو و مامانت… به سهيلا جون گفتم و اونم قبول كرد.
– به چه مناسبتي؟
– مادر بزرگم دلش مي خواد بازم شما رو ببينه ، اين بود كه قرار شد امروز شما بياين خونه ما….
– مگه نمي شد مامانت و عزيز بيان خونه ما؟
– چرا ولي عزيز دلش مي خواست شما بياين روش نمي شد ديشب كه خونه تون بوده امروزم دوباره بياد خونه تون.
هيراد همينطور كه از روي تخت بلند مي شد گفت:
– چه حرفا ما و شما نداره كه … ولي باشه حالا ناهار چي دارين؟
– مامان ازم پرسيد چي درست كنه كه من گفتم چون تو كباب خيلي دوست داري برات چلو كباب كوبيده درست كنه
– مگه مامانت بلده كوبيده درست كنه؟
– اره توي كوبيده درست كردن خيلي وارده حالا امروز مي خوري و خودت مي بيني.
ساعتي بعد هيراد و مادرش به خانه آقاي يزداني رفتند. گلناز كه از مدتي قبل براي كمك به مادرش به خانه رفته بود به استقبالشان شتافت. خانه به طرز بسيار زيبا و با سليقه اي چيده شده بود. مبلمان راحتي و پذيرايي بسيار تميز و مد روز بودند و خانه از تميزي برق مي زد.
پس از اينكه گلناز آنها را به خانه دعوت كرد شكوه نيز با رويي خوش به ميهمانها خوش آمد گفت و سهيلا كه براي نخستين بار به خانه آنها مي آمد جعبه كادو پيچ شده اي به دست شكوه داد و پرسيد:
– پس خانم بزرگ كجان؟
شكوه پاسخ داد:
– اولا دستتون درد نكنه اين كارا چي بود كه كردين وجود خودتون برامون با ارزشه بعد بايد بگم با شرمندگي نيم ساعت پيش داداشم اومد اينجا و گفت براي عزيز وقت دكتر گرفته و اون پيرزنم با اينكه خيلي دلش مي خواست شما رو ببينه مجبور شده بره.
سهيلا در حالي كه مانتواش را در مي آورد گفت:
– اي بابا چه حيف شد حالا عيب نداره عوضش خدمت شمائيم.
شكوه مانتو را از دست سهيلا گرفت و گفت:
– گلناز خانم دكتر و هيراد جون رو تعارف كن بشينن
گلناز دست هيراد را گرفت او را با خود كشيد و گفت:
-سهيلا جون بفرمائين.
و با دستش سالن پذيرايي را نشان داد.
سالن پذيرايي به طرز بسيار شيك و تميزي چيده شده بود و اين مطلب حسن سليقه و كدبانو بودن خانم خانه را مي رساند.
وقتي سهيلا روي مبل نشست گفت:
– شكوه خانم ماشاالله چه سليقه و دقتي توي امور خونه داري در وجود شما بود و ما نمي دونستيم
شكوه كه تازه به جمع انان پيوسته بود بر روي مبل كنار سهيلا نشست و گفت:
– نه خانم دكتر جون من كه حوصله اين كارا رو ندارم خونه داري توي خونه ما با گلنازه
سهيلا به گلناز كه مشغول پذيرايي بود نگاهي انداخت لبخندي زد و گفت:
– من هميشه گفتم حالا ديگه با اطمينان مي گم خوش به حال اون پسري كه گلناز عروسش مي شه. ماشاالله هيچي كم نداره و همه چي تمومه، ايشاالله خوشبخت بشه اينجا بازم بايد يه بارك الله به شما گفت كه اين دختر رو به اين خوبي تربيت كردين.
شكوه لبخندي زد و چيزي نگفت و گلناز كه از تعارف سهيلا خيلي خوشش امده بود بشقاب ميوه اي كنار دست او گذاشت گونه هايش را بوسيد و بشقاب ديگري كه روي ميز پذيرايي بود را برداشت و كنار هيراد نشست.
شكوه گفت:
– خانم دكتر اگه اجازه بدين چون ذغالا رو اماده كردم و سيخاي كباب م اماده س اول ناهارو حاضر كنم دور هم بخوريم و بعد درست و حسابي در خدمتتون باشم.
– مگه براي ناهار كباب درست كردين؟
– بله اخه صبح از گلناز پرسيدم هيراد جان غذا چي دوست داره كه همونو درست كنم گلناز گفت كباب كوبيده اين بود كه منم مايه كوبيده گرفتم و حالا با جازتون مي خوام درستش كنم
– افتادين توي زحمت حالا هر چي خودتون داشتين همونو مي خورديم.
– اختيار دارين شما كه بعد از اينهمه وقت براي بار اول تشريف اوردين خونه ما بايد براتون گاو مي كشتيم.
سپس همينطور كه برمي خاست گفت:
– گلناز جون پاشو ميز كه حاضره يه دقيقه ديگه برنج رو بكش.
بعد به طرف آشپزخانه رفت و سيني حاوي سيخهاي كباب را برداشت و راهي ايوان شد.
گلناز مشغول پوست كندن ميوه براي هيراد بود هيراد نيز عاشقانه به دستهاي او كه با دنيايي عشق برايش ميوه ها را قسمت مي كرد خيره شده بود.
مدتي طول نكشيد كه ان گروه كوچك سر ميز نشسته و كباب خوش رنگ و بويي به انها چشمك مي زد. گلناز ابتدا بشقاب سهيلا را برداشت و برايش غذا كشيد و همين فرصتي براي شكوه به وجود اورد تا بتواد براي هيراد غذا بكشد پس بشقاب او را برداشت اول برنج كشيد و بعد سه سيخ كباب روي ان گذاشت و گفت
– مي خوام هر جي دوست داري امروز كباب بخوري فقط بخاطر تو كباب درست كردم.
هيراد گفت
– دستتون درد نكنه من كوبيده خيلي دوست دارم اصلا با كباب كوبيده م با باك بقيه غذاها فرق مي كنه هر غذايي كه خورده باشم اگه كباب كوبيده جلوم باشه بازم براي دو تا سيخش جا دارم اما اينهمه سيخ كه شما روي برنج گذاشتين نمي ذاره راحت غذا بخورم لطفا دوتاشو برادارين من خودم يكي يكي مي خورم
شكوه خنديد و گفت:
– راست مي گي عزيزم خواستم بيشتر بخوري حواسم نبود
سپس كبابهاي اضافي را برداشت غذاي خودش را كشيد و پشت ميز نشست
سهيلا كه مشغول خوردن شده بود گفت
– به به عجب كباب عالي و خوشمزه ايه معلومه حسابي حرفه اي هستين
گلناز گفت:
– بله سهيلا جون مامان استاد كباب درست كردنه
سهيلا گفت
– ايشاالله سور عروسي گلناز جونو بخوريم
شكوه گفت:
– ايشاالله ولي حالا كه زوده بعدشم توي اين دوره و زمونه ادم به كي مي تونه اعتماد كنه و دختر دستش بده؟ بعد از يه عالمه تحقيق بعدا معلوم مي شه پسره يا معتاده يا خانم بازه يا رفيق بازه يا هزار جور درد و مرض ديگه داره، البته دخترا هم همينطور ن يا هزار تا رفيق داشتن و يا اينكه حالا ديگه ماشاالله مد شده دخترا عملي شدن و توي مدرسه ها اگه علف و اين ات و اشغالا توي كيفشون نباشه بهشون مي گن امل….
– درسته حق باشماست با تحقيق چيزي درست نمي شه اين ذات ادماس كه زندگي شونو تضمين مي كنه اگه كسي پايبندي به زندگي و مسائل و عرفاي اجتماعي نداشته باشه با هزار جور تحقيق و تفحص بعدا معلوم مي شه طرف اصلا صلاحيت زندگي رو نداره ولي اگه كسي به اجتماع و ادما احترام بذاره هر چي م توي تحقيق باهاش دشمني كنن و براش حرف مفت بزنن بازم وقتي توي زندگي اومد معلوم مي شه عحب انسان پاك و سالمي يه بعدشم هيچ معلوم نيست حرفايي كه موقع تحقيق ادم مي شنوه درسته يا نه.. .بستگي داره به اينكه به دوست طرف برخورد كني يا دشمنش. اگه دوستش باشه معلوم نيست تعريفهايي كه مي كنه درسته يا نه، اگرم دشمنش باشه همه ش ازش بد مي گه.
شكوه گفت:
– راست مي گين منم دلم مي خواد گلناز رو به يه اشنا شوهر بدم كه از قبل روش شناخت داشته باشم.
هيراد در اين زمان فرصت را غنيمت دانست و بي مقدمه گفت
– چه طرز فكر جالبي…..
توجه شكوه به هيراد كه لقمه در دهانش را پايين مي داد تا بتواند جمله اش را تكميل كند جلب شد و با شوق منتظر ماند تا هيراد بقيه حرفش را بزند

او ادامه داد:
– اين تفكر شما به ما خيلي كمك مي كنه
– چطور مگه؟
– براي اينكه مي تونيم براي گلناز يه شوهر خوب پيدا كنيم
ناگهان گلناز كه كنار هيراد نشسته بود نگاهي پر معنا به او انداخت و هيراد كه كاملا متوجه حالت نگاه او شده بود به رويش لبخند زد
شكوه گفت:
– هيراد جون تو كه هر چي بگي من يكي نه نمي گم
هيراد گفت
– ديگه از اين بهتر نمي شه اگه يه موقع من بيام خواستگاري گلناز شما چكار مي كنين؟
رنگ چهره گلناز دفعتا سرخ شد لحظه اي سكوت در ميانشان حاكم گشت… ولي شكوه زرنگتر از ان بود كه خودش را ببازد بهمين دليل دست و پايش را جمع كرد به قهقهه خنديد و گفت
– چه شوخي با مزه اي…
و به خنديدن ادامه داد…. هيراد لقمه ديگري كه در عين خونسردي به دهان گذاشته بود فرو داد و گفت
– من با شما شوخي ندارم خيلي م جدي گفتم
شكوه كه هنوز مي خنديد گفت:
– من روي شما دو تا حساب خواهر برادري باز كردم.
– حالام زياد فرقث نكرده حسابمون مي شه زن و شوهري… بده دامادتون من بشم؟
شكوه مدتي ساكت ماند و بعد با خشم فاحشي گفت
– اونش ديگه به من مربوط نيست گلناز پدر داره پدرشم فكر نمي كنم حالا حالاها شوهرش بده فعلا هم كه محصله.
سهيلا در بحث دخالت كرد و گفت:
– البته شما درست مي گين ما هم كه نمي خوايم بدون اجازه پدرش كاري بكنيم حالا فعلا گلناز جون ديپلمش رو مي گيره و تا اون موقع بچه ها با هم بيشتر اشنا مي شن
شكوه هر چه كوشيد نمي توانست خشمش را پنهان سازد گفت:
– من فكر نمي كردم رفت و امد گلناز به خونه شما باعث اين مسئله بشه.
– يعني شما با اين موضوع مخالفين؟
شكوه لبناش را با خنده اي تصنعي اراست و گفت:
– نه اينطور نيست. اخه ازدواج براي گلناز خيلي زوده بعدشم من هيچ كاره م بهتره به موقع اش با پدرش حرف بزنين.
ديگر تا پايان ناهار سخن زيادي ميان انها رد و بدل نشد. وقتي مدعوين ميز را ترك مي گفتند براي لحظه اي نگاه هيراد و شكوه با هم تلاقي داشت. هيراد در نگاه شكوه سرخي و حرارت خشم را به وضوح ديد و با لبخندي تمسخر اميزري پاسخ داد…
چند ساعتي هيراد و سهيلا در خانه آقاي يزداني ميهمان بودند در اين مدت كمتر ميانشان حرف و سخني مطرح شد و شكوه براي اينكه كسي به اتش خشمش پي نبرد با فيلمهاي جشن هاي فاميلي و شوهاي متنوع در اين چند ساعت سر ميهمانها را گرم كرده بود
تا ساعتي پيش از رسيدن آقاي يزداني و پسران خانواده از محل كارشان به خانه انها نزد شكوه و گلناز ماندند و بعد به خانه شان بازگشتند هيراد در تمام طول اين مدت به اين موضوع مي انديشيد كه برخورد شكوه با موضوعي كه مطرح شد چگونه خواهد بود ؟ ايا از امد و رفت گلناز به خانه انها جلوگيري خواهد كرد يا پاي خودش را از ميان بيرون مي كشد و يا اينكه در ميدان باقي خواهد ماند و تلاشش را براي رسيدن به نيت هوس الودش بيشتر و بيشتر خواهد كرد تا بتواند كام دل از اين جوان جذاب و دوست داشتني بگيرد…؟

این رمان عاشقانه ادامه دارد….

درباره : فانی

این شب ها برنامه ماه عسل با اجرای احسان علیخانی از شبکه سه سیما در حال پخش می باشد .

در این پست از لوسه مطلبی در مورد

ارائه شده است ، در صورتی که محتوای این پست مورد توجه تان واقع شده است، می توانید برای مشاهده مطالب بیشتر در این موضوع به دسته بندی

ایرانی

لوسه مراجعه کنید .

آیا احسان علیخانی عمل زیبایی انجام داده است ؟

این شب ها برنامه ماه عسل با اجرای احسان علیخانی از شبکه سه سیما در حال پخش می باشد .

احسان علیخانی متولد ۱۵ آبان ۱۳۶۱ در تهران است . او تحصیلاتش را تا مقطع کارشناسی در رشتهٔ مدیریت بازرگانی در دانشگاه تهران ادامه داد .

 

 

عکس های جالبی از جوانی  احسان علیخانی موجود می باشد که در آن عکس ها چهره او با آنچه امروز می بینید متفاوت است .

 

بسیاری از مخاطبان او احتمال می دهند که احسان علیخانی روی چهره اش چندیدن عمل زیبایی داشته است . صحت این موضوع توسط  احسان علیخانی تایید یا تکذیب نشده است .

 

عکس جالب احسان علیخانی
عکس جالب احسان علیخانی

 

عکس احسان علیخانی
عکس احسان علیخانی

این پست توسط بخش ایرانی مجله کولاک گردآوری شده است , امیدواریم از مطالعه مطلب

عکس های لورفته احسان علیخانی قبل از عمل زیبایی

استفاده کافی برده باشید، از شما دعوت می شود از مطالب مرتبط با این پست دیدن فرمایید .

درباره : فانی

همانطور که از نام این مجله رایگان و مجله اینترنتی فوتبال معلوم است به بررسی و معرفی بیشتر باشگاه لیولپول و مواردی مانند:معرفی لگوی باشگاه،علت استفاده از اعداد در لگو،معرفی و نمایش عکس های باکیفیت ار بازیکنان تیم،بررسی گل های زده تیم لیوپول در بازی های مختلف،مصاحبه با مربیان و بزرگان این باشگاه،معرفی و راهنمایی چگونگی ورود به باشگاه برای عضویت و تمرین در سنین مختلف،چگونگی و روشهای متنوع فروش بلیط بازی ها و درپایان نمایش جدول و جایگاه لیورپول در لیگ سال های ۲۰۱۷-۲۰۱۸ پرداخته است.

برای دانلود مجله به قسمت انتهای صفحه مراجعه کنید.

Refer to the bottom of the page to download the magazine.

Magazine Liverpool FC 2018

Magazine Liverpool FC 2018

Title Magazine

Jürgen Klopp

Jordan Henderson

Countdown to kick-off

Loris Karius interview

The 96: never forgotten

Welcome Bournemouth

Back story

Q&A: Dejan Lovren

Half-time quiz

Anfield Extra

Community

Ronnie Moran

Different League

Academy update

Liverpool Ladies

Ticket news

Match reports

Stats and facts

عناوین مجله

در این مجله فوتبال به بررسی موارد ذیل می پردازیم:

 

معرفی یورگن کلوپ
نمایش بازی های اردن هندرسون
شمارش معکوس برای شروع لیگ جدید
مصاحبه با لوریس کرایوس
مجله ۹۶ را هرگز فراموش نکن
خوش آمدید به بورنموث
علت و داستان بازگشت
پرسش و پاسخ
معرفی انواع مسابقات نیمه وقت
معرفی  Anfield Extra
انجمن
نمایش بازیهای رونی مورن
معرفی و اطلاع رسانی لیگ های مختلف
چگونه به آکادمیک راه پیدا کنید
اطلاعاتی درباره لیورپول بانوان
آخرین اخبار بلیط های استادیوم ها
گزارش مسابقات
آمار و حقایق

تعداد صفحات مجله :۸۴ صفحه

حجم مجله: ۲۳ مگابابت

 

 

.

.

.

 

 

درباره : فانی

یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده زیبایی داشتن قد بلند است. اما همه آدم‌ها پاهای کشیده و بلند ندارند مثل بعضی از هنرمندان هالیوودی که علی‌رغم چهره زیبا و استعداد بی‌نظیرشان قد کوتاهی دارند.

هیدن پنیتیر – ۱۵۲ سانتیمتر

هیدن پنیتیر یکی از بازیگران هالیوود است که شاید به ندرت اندام او را کامل و قدی در فیلم‌ها دیده باشید. بنابراین کمتر کسی درباره قد او چیزی می‌داند به جز در این عکس که کنار همسرش ولادیمیر کلیچیکو که قهرمان بوکس است و قد او بیشتر از ۲۰۰ متر است ایستاده.

ونسا هاجنز – ۱۵۴ سانتیمتر

ونسا هاجنز بازیگر آمریکایی به دلیل قد کوتاهی که دارد در کنار هر مردی ریزه و کوتاه‌تر دیده می‌شود و اکنون در کنار نامزدش آستین باتلر که قد او ۱۸۰ سانتیمتر است کوتاه‌تر از همیشه دیده می‌شود.

کلی کلارکسون – ۱۶۰ سانتیمتر

کلی کلارکسون به دلیل استعداد بی‌نظیری که در موسیقی دارد زبانزد خاص و عام است. او با وجود قد کوتاهی که دارد با مدیر برنامه‌هایش که براندون بلک استاک نام دارد و قدش از او خیلی بلندتر است ازدواج کرده است.

آریانا گرانده – ۱۵۴ سانتیمتر

گرانده ۲۴ ساله است اما به دلیل چهره بچه گانه‌ای که دارد ۱۲ سال بیشتر نشان نمی ‌هد. شاید همه جا او را با کفش پاشنه بلند دیده باشید چون او قد کوتاهی دارد.

بیانسه – ۱۶۹ سانتیمتر

تنها چیزی که برای بیانسه کوچک‌ترین اهمیتی ندارد قد نسبتا کوتاه اوست.

کایلی مینوگ – ۱۵۲ سانتیمتر

اکثر ستاره‌های زن قد کوتاهی دارند پس زیاد عجیب نیست که کایلی مینوگ هم مشابه آنان باشد.

 

درباره : فانی
صفحات سایت